تبليغاتX
شعــــــر و عـــــرفـــــان
یادداشتها و اشعار حمید رضا عرفانی فر
 

 

 «خیابانی که به من فکر می کند»

 

صفحه ی پنجم یکشنبه ها را

آنقدر دوست دارد وقت قدم زدن

که جریان پالسی ای

 که تنه به تنه او را

پشت پیشخوان هل می دهد

نمی فهمد

 

روی چهارپایه

 ابروانش را گره می زند به کتابهایی

که خوانده نشده کهنه می شوند

 

رطوبت دستمال و جلد گالینگور و صدایی شبیه قیژ

فحش و فضیحتی به آسمان بلند می کند

که مردم از هر سمت به خودشان هجوم می آورند

تا از کیفی تصادفی

نشئه شوند

 

اگر کتیبه های هخامنشی و الواح ایلامی را هم

لای تیغه های شش پر بازیافت

با تمام یادگاری های مجید و دوستان

حتی با قلب تیر خورده ی غلامعلی    خرد کنند

روزنامه به دست

پخش پیاده رو می شوی و

دهان گندیده ی پوست موز

به بهت حکیمانه ات ریسه می رود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 23:30  توسط حمـید رضـا عرفـانی فـر  | 
وقتی تو هستی،هوس می کنم بادبادک شوم»


از بازیگوشیِ دستهای کم جانِ کودکی ام
فرار کرده ای
دست به دستِ این دیوانه ی مو پریشان کن داده ای
... که دوست ترش می داری از من
نخ به پایت مانده!

می خندی
چمن ها و درختان بدون اینکه بدانند چرا
غش می روند
می چرخی
آفتاب و ابر_بی خبر از عداوتشان_
کف می زنند
می بینم
کوه و دریا به صبر و بخشندگی می خوانندم
می استم
باد دیوانه می گوید
«بارهایت را بگذار
کفشهایت را بکن
میخواهم تو را هم ببرم»
می گویم
.چه خوب که دستانم بازیگوش اند
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 18:8  توسط حمـید رضـا عرفـانی فـر  | 
 

 

 

«حیاط های عصرانه»

 

خم می شوم ُ

گوشم را به دهان کوچک شمعدانی

نزدیک می کنم.

 

گربه ی مادر از تردی ِ شاخه های درخت بادام ِ کنار دیوار

ناراحت است .

این را از نگاهش ،

که موقع شنیدن حرف های شمعدانی از نزدیکیِ فصل زمستان

در نگاهم گره خورد،

دانستم .

 

برف که می آید

نبض هستی در کندترین ضربانش

سریانِ دامان سپید فرشته ی مرگ را

در اوقات پنبه ایِ زندگی

تکرار می کند

و زمان به انزوای مبهم خویش

می خزد.

حتی زمانی که به حرف های شمعدانی می اندیشی

و برای بچه گربه ها غذا می گذاری ..

 

 


برچسب‌ها: شعر, سپید, عرفانی فر, حیاط های عصرانه
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 15:17  توسط حمـید رضـا عرفـانی فـر  |