تبليغاتX
شعــــــر و عـــــرفـــــان
کاش در دنیا سه چیز وجود نداشت ! غــرور دروغ عشــق .....



سلام....

توضیح : موسیقی زمینه ، قسمتي از قطعه ي " پرنده ها " از آلبوم  " به تماشاي آبهاي سپيد "
ساخته ي حسين عليزاده و ژيوان گاسپاريان است.اين آلبوم كه حاصل اشتراك موسيقي ايراني
و ارمني است ، نامزد دريافت جايزه گرمي هم بود.


                                                                                             
                       

حرف اول )




 

      مي گويند ‌‍‌‌‍« تنهايي » درد بزرگي است. يأس آور است. نابود كننده
 
است. راست و دروغش را نمي دانم ،ولي شايد به همين خاطر خدا انسان را


 آفريد تا تنهايي اش رابا خوشمزگي ها و بازيگوشيهاي اين مخلوق دوست


 داشتني اش  پر كند.تماشايش كند و لذت ببرد؛مراقبش باشد؛ تر و خشكش

 كند؛خوب و بدش را از هم سوا كند؛كمكش كند تا به تعالي خود برسد؛تا

شايد
 از تنهايي در بيايد. انسان را هم كه آفريد تنها نيا فريد.برايش هم

نوعاني
قرار داد.آخر مي دانست اين درد « بودن»اي كه ممكن است

 گريبان بعضي
هاشان را بگيرد درتنهايي چند برابر مي شود و عاقبت از

پا درشان مي
 آورد.كسي را براي همسر بودن، كسي را براي پدر، مادر،

خواهر،
برادربودن ؛ كسي را براي دوست و آشنا بودن ؛ كسي را براي هم

ميهن،هم
مسلك ،هم  سايه ،همكار و... بودن؛ و كسي را هم براي  «هم

درد» بودن!



 

     و عجب حكايتي است حكايت اين آخري! هم درد ! نادره گوهر روزگار.

 گفتم كه تنهايي درد بزرگي است ، ولي بزرگتر از آن هم هست ؛وخيم تر

از
آن هم هست.درد اصيل زماني است كه درميان همسر ، هم خانه ،

هم كار ،
 همسايه ،هم دين و هم ميهن ... و همه ي هم هاي ديگر باشي

و باز ، باز «
تنها » باشي ! دردي داشته باشي ، بي همدرد ي كه

شايسته ي درد دل
 كردن باشد.

 

      يك آن به دورو برت نگاهي بيندازي و همه را درخواب خوش ببيني .

 در  حالي كه صداي خرخرشان مثل پتك توي سرت آوار مي شود.و لي

درد
 خواب را از چشم تو گرفته است.چيزي در درونت در حال بيرون

ريختن ،
 در حال فرياد زدن ،درحال صيحه كشيدن است.بوي مشمئز

كننده ي بي
قيدي ،بي عاري وبي خيالي  ديگران حس بويايي ات را

مخدوش مي
كند.بوي اين بيگانه هايي كه خيال مي كنند آشنايت هستند

،اما سالهاي نوري
از تو فاصله دارند.بيگانه هايي كه نمي دانند ،

نمي فهمند_يا شايد نمي
خواهند بدانند و بفهمند_كه در اين انزواي به

ظاهر آرام ِ پرازهياهو،دركنج
خلوت يك «بودن» متعالي ،يك احساس

پاك ، يك شعور فهيم چه مي
گذرد.دردت از فهميده نشدن،از احساس

نشدن نيست.ناله ات از زبوني،
 بدبختي و كم طاقتي نيست.آه و ناله ات

هم رنگ و هم جنس آه و ناله ايست
كه شيري كنج قفس سر مي دهد.

كه دور است.كه تنهاست.كه دور و برش هيچ در هيچ است.

 

      آن وقت مي شوي تنهاترين. و هر چه روحت بزرگتر ،وسيع تر،

فهيم تر
 ودرخشان تر باشد؛ هر بيشتر و بهتر درك كند، هرچه

ظريف تر ببيند و
 لطيف تر بينديشد ،زجر و شكنجه ات بيشتر خواهد بود.

اين جاست كه از
عمق وجود فرياد بر مي آوري كه كجاست آن آشنا، آن

هم درد ، كه دردم را
 بر سينه ي صبورش،مثل آوار ،مثل سيل فرو

بريزم و او همچنان تاب
بياورد و درك كند؟ نيست.نيست واگر درد ها

،گلايه ها،شكايت هايت را
 بيرون نريزي ديوانه خواهي شد ،از هم

خواهي پاشيد،منفجر خواهي شد.

 

       با خودت مي انديشي چه كسي بهتر از چاه؟ چه كسي شنواتر با

 شعورتر و صبور تر از چاه؟هم آنقدر عميق هست كه عمق فاجعه را درك
 
كند؛هم آنقدر وسيع كه اشكهايت را جاي بدهد؛هم آنقدر دلش دريايي است كه

 دل دريايي تو را تاب بياورد...



                         خوش آمدي تنهاترين روح سترگ عالم.خوش آمدي...







      

 

 

حرف دوم )






 

 

  همه چيز خنده دار است
      

                 از بي قراري هاي در باران گرفته...
 

                                              تا  بي قراري هاي در باران...

                                                                        

                                                             علي بابا چاهي


 
                     




         اين روزها هرچه سعي مي كنم بين عقل و جنون مرزي پيدا

كنم ،نمي
 شود.هرچه با تعاريف مختلف، استدلالهاي جور وا جور و

نظريه هاي
 متفاوت سر و كله مي زنم به نتيجه ي كامل و جامعي در

اين زمينه كه
 بتواند براي تفكرات ،انديشه ها و رفتارهاي آدمي

مرزي  بين عاقلانه ها و
غير عاقلانه ها تعريف كند ،نمي رسم. سؤال

سهل و ممتنعي است،كه هر
 كسي مي تواند جوابي براي آن دست و

پا كند. از راننده و شاگرد نانوا و
 كارگر گرفته تا استاد دانشگاه و

فيلسوف و شاعر بالا خره براي عاقلانه ها
و غير عاقلانه هاي خود

تعريفي دارند.ولي مبنايشان براي اين دسته بندي
چيست؟از چه فرمولي

استفاده مي كنند كه اين تفاوتها را بين عملكردهاي
خود قايل مي شوند؟

 

    موسيقي پاياني سريال شب دهم را يادتان هست؟ آنجا كه عليرضا قرباني

 روي آهنگي از استاد فخرالديني، شعر دكتر يداللهي را_ اگر اشتباه نكرده

 باشم_مي خواند كه :



مرز در عقل و جنون باريك است         كفر و ايمان چه به هم نزديك است!



واقعاً هم همين طور است.


      مي گويند بعد از ساخته شدن كالبد انسان ، اولين چيزي كه در آن قرار

 دادند عقل بود. عقل،وجود اختيار را در انسان قابل پذيرش مي كند.چون به

 او قدرت تصميم گيري،تشخيص و انتخاب مي دهد.اين گونه مي شود كه

 انسان مي تواند به مقام جانشيني روي زمين برسد و بشود دردانه ي

 معشوقش!!با دو بال عقل و احساس و فرمانروايي « فطرت ».

   

       مي توان گفت عقل هر كس متناسب با فطرتش عمل مي كند.و چون

 فطرتهاي آدمي متفاوت است، عقل در وجود هر كسي ،به طبع او عمل مي

 كند.عقل فهيم،كودن،عميق،سطحي،ماده گرا،معنا گرا ،رئاليست ،ايده آليست

 ،روحاني ،زميني،عرفاني ، فلسفي و... . هر كدام هم با قانون اساسي

خود.با
 ميزان و ترازوي خود كه با آن پديده هاي جهان را توزين

مي كنند و
 عقلايي و غير عقلايي بودنشان را مي سنجند.علي رغم

همه ي شباهتها
،تفاوت هاي بسيار دارند.مثل اثر انگشت با هم متفاوتند

.به همين دليل پديده
 اي  از ديد يكي كاملاً منطقي و همان از ديد

ديگري كاملاً غير منطقي
 است.و اين وابسته به فطرتها ، نگرشها، زمان

، مكان و... دارد.

 

       اينجاست كه مي شود گفت اگر هر جنوني هم در چهارچوب شرايط

 زماني و مكاني خاص خودش قرار بگيد منطقي تر از هر منطقي و عاقلانه

 تر از هر عاقلانه اي جلوه مي كند.به قول جرج سانتايانا :


« سلامت ،يعني جنوني كه درست به كار گرفته شده باشد» .



 مي بيني!  مرز در عقل و جنون را!







 



   حرف سوم )





 



 

 

اگر كه تدبيري باشد ،

      در درك منطق هنر است...

            در هنر مي شود نواي هستي را شنيد.

                       معراج در اين عرصه روي مي دهد ،

                                             پروازي به « فرازستان معنا » !

                                                  

                                                         استاد شجريان





 
 
                 كنسرت شجريان در تالار كشور  



   اين بار استاد به سراغ جوانترهاي عرصه ي موسيقي رفت .كنسرتهاي

 اوخر خرداد و اوايل تير ماهش را مي گويم. این کنسرتها در تالار کشور

و در دو دستگاه همایون و شور اجرا شد .استاد بعد از چند سال همكاري

با كار كشته ها وصاحب سبكها _استادان عليزاده و كلهر و قبل از آن

پيرنياكان و لطفي  را مي گويم _ باز به سمت جوانترها رفته تا كشف

استعداد كند. كه البته موفق هم شدند و  كارها ي قابل توجه و بيشتر از

 حد انتظاري با ايشان ارائه دادند. كه نويد دميدن نفس تازه اي در

موسيقي ملي مان مي دهند . این گروه که شهناز نام دارد را مجید

درخشانی سرپرستی می کند.نوازندگان جوان اما با استعداد و سازبندي

متنوع از ويژگيهاي خوب اين گروه است.

          

        جالب اينكه همايون هم از پدر جدا شد و در اين اجرا ها او را
 
همراهي نكرد . البته استاد اين بار دخترش ،مژگان شجريان ،نوازنده ي سه

 تار را همراه خود آورد كه تنها نباشد! اميد وارم اين گروه جديد و تازه

نفس  خوب به دم استاد بدمند و شاهد تحول و نو آوري ها هم باشيم....





 



حرف چهارم )





از سفري باز مي گشتيم . جاده آرام و صبور از زير پايمان رد
 

مي شد كه ؛ باران هنگامه اي به پا كرد كه بيا و ببين ! هر قطره اش

 بزرگ به قدر زلالي اش؛ زلال به قدر پا كي اش؛ پاك به قدر

 قداست فرستنده اش...


     دشتهاي كناري ، صداي شادي و خنده شان به آسمان بلند بود.

دست و رو تر مي كردند وشكر مي گفتند.از پشت شيشه تماشا كردن
 

مي چسبيد؛ ترد بود ؛ خنك بود...








 

 

 

  « با باران ها...»





 

 

 حالا عروسانه در آسايش ِ اينهمه مضحكم ؛
 

 با باران ها

هنگامه به پا كرده اي كه چه ؟



 

روي بغض خسته ام

كه هر آن در پي شكستني آبرومندانه است ؛

لبخند مليحت را به رخ باران خوش باور مي كشي كه چه ؟

 

گستاخ و بازيگوش
 

روي سكوت شش دانگ من

ساز دهني ، فالش مي زني كه چه ؟



 

مي خواهي بگويي هستي؟

خوب باش!

خيالت راحت؛

آنقدر گوشم از اين حرفها پر است، كه عاشقت نمي شوم...


 

***



هي آهوانه روي حواس هفتگانه ي من رژه برو!

تا خسته شوي...


هي به بها نه ي نسيمي
 

كه از سمت خيالهاي كودكيمان مي آيد

روسري نارنجي ات را به باد بده....

تا به باد بروي!


 

هي نيم نگاه شيطنت آلودت را

به سر گرداني نگاهم گره بزن...
 

كه بختت گره بخورد!


 

حالا هي باورم نكن!

 

هي!

فلاني!

نكند تو هم فهميده اي ؛

حرفهايم خيلي باور كردني نيست ... ؟!


 

 

 

 


حرف پنجم )


 

 

 



  « با كسي كه نيست... »







احساس ؛ رفته رفته ، مرا استحاله كرد
 

سر گشته ي هزار حلقه چاه و چاله كرد


 

آشفته كرد خاطره اش ، خاطر مرا
 

كاري كه باد سر زده با آن كلاله كرد


 

يك پنج ساله كودك دل بادبادكي !!

طي دو سال ، بازي پنجاه ساله كرد.



با من نساخت، وسوسه ي شب كه شهر را
 

سرگرم شب پرستي و آب و نواله كرد ؛


 

تنها درون پيله ي خود صبر مي كنم ...

اُف ! آنكه از شما طلب خام ِ باله كرد .


 

اين هم بهانه شد كه تبر گير روزگار

 

هي وعده ي شكوفه به فردا حواله كرد.


 

                   ***

 

اينك! درخت كوچك من در قبال زخم
 

تن را به نام هيمه كشانش قباله كرد !



در من جوانه ها به تو لبخند مي زنند؛

آنها كه ناله رويششان را اطاله كرد.


 

گفتي زديده مي روم ، اما زدل كه نه !!

نه ...!! رفتنت تمام حافظه ام را ازاله كرد...



        



 

   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 2:55  توسط حمـید رضـا عرفـانی فـر | 

  

        من نمی‌دانم که به چه مناسبت اموات باید دارای مقام و احترام خاصی باشند. برای چه وقتی یک نفر مُرد تمام خطاها و اشتباهات او را فراموش کرده و در عوض درباره‌ی محاسن و مزایای او صحبت می‌کنند؟!

حتی اگر بعد از مرگ او خیانت‌ها و گناهان جدیدی از مرده کشف شود، باز او را می‌بخشند.

چرا تا وقتی که کسی نمرده، ما آنطور که شاید و باید او را دوست نداریم.

حال خیلی غریب است که ما درباره‌ی آنهایی که زنده هستند، اینطور رفتار نمی‌کنیم.

اگر درباره‌ی آنها اینطور رفتار می‌کردیم، زندگی ما در این جهان خیلی لذت‌بخش می‌‌شد و بسیاری از مصائب و بدبختی‌ها از بین می‌رفت !!!

                                                                                                   » موریس مترلینگ «

 

 

*   تحریرهای معلق   *

من حریر می پوشم

تو تحریر بزن

عاشقانه ،عشاق بخوان

بلکه این افسانه در های و هوی تو هویدا شود

 

دارم فرار می کنم که

کنج امام زاده عبدالله

دلم بگیرد

 

تلنگری به من بزن

تا همه بفهمند

بگذار همه بفهمند

ما در پی معادن طلا آمده بودیم

 

ما سر باز نبودیم ،اما سرمان باز بود

من حریر پوشیده بودم

که تو تحریر بزنی

دیدی تندیس شنی ات را چگونه باد برد؟

 

من تیشه می زدم؛

تو دف.

من زار؛

تو سه تار.

دخیل ببند به نوک انگشتانم

دارد گریه ام می گیرد.

 

شیرین من

بیا به اینها بگو؛

من در پی معادن طلا آمده بودم

که

من سرباز شدم

تو سرت باز شد:

السلام علیک...

گیسویت را دخیل کردم به نوک انگشتانم

گیسویت را...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*    حادثه ای سرخ    *

 

انگار که چشمان مرا فاجعه بسته است

یا روحم ازین راه پر از دغدغه خسته است

بگذار  خیال همه راحت شود ، آری...

آری دگر این رشته ی پیوند گسسته است

با من چمن خشک بیابان تو گل گفت

گل گفت ولی ساقه ی احساس شکسته است

حالا من و شب ،قهوه و سیگار و این شعر

جز ما احدی دل به نگاه تو نبسته است.

جز ما احدی بر سر عهد تو نشسته است؟

جز ما احدی آینه ی خویش شکسته است؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 14:53  توسط حمـید رضـا عرفـانی فـر | 
            عشق جرم است

                            و ما محکوم...

                                            تا قادر نباشیم تنها بمانیم....

                                                                            (مارگریت یورسنار)

الف)

« چهار ضربدر پنج سالگی من »

 

به رختخواب خزیدم ، خیال خواب ندارم

که زندگی همه خواب است و من شتاب ندارم

چهار سال آزگار و پنج رنج گناهکار

چهار ضربدر پنج؟ سر حساب ندارم!

که گفته شب سپری شد؟ سپری نه، «سپر»ی شد

که تا زمان شکستش، من آفتاب ندارم

و او، و او ، که مدام از تناسخ غزل من

بخندد و به خیالش که من عذاب ندارم

که گفته مضطربم من؟ هوس! سه شنبه! قناری!

لجن!سپیده!معما! من «اضطراب» ندارم.

تراکم نفسم سوخت ، به استخاره ی تندی؛

لبت ببوسم و دانم ، که استجاب ندارم

به رختخواب خزیدم ، چه پلکهای سنگینی

نگو، نگو خوابم برد، خیال خواب ندارم

ب)

 «      داغ میخکوب شده       »

 

یک شب که تمام سنگ ریزه ها دم کشیده بود؛

و خاکها پخته شده بود؛

و آب غریبه ای بیش نبود؛

همه ی اندک صبرم را لعاب کردم

که بکشند روی گونه هات.

توقع انعکاسی شفاف نداشته باش!

 

هر قدر هم که غبطه بخوری؛

مستند ترین وقایع به هم تنیده اند

تا وقتی

جایی

از حلقوم شاعری ،بیرون بپرند.

این بیراهه جز آنکه به تو ختم شود

راهی ندارد.

و آب غریبه ای بیش نیست.

 

بچرخ تاب بیاور

میخکوب روی یک پایت بایست و

تن به تن کوره بزن،

تا بلکه منعکس کنی.

ولی من همان اندک صبرم را لعاب می کنم و

آب غریبه ای بیش نیست...

توضیح:هر دو شعر از شعرهای دو سال پیش هستند؛

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 11:25  توسط حمـید رضـا عرفـانی فـر | 

سلام...

 

الف)از جبران خلیل جبران

 

در سوگ من جامه سیاه عزا مپوشید

بلکه در جامه ای سپید همراه با من شادمانی کنید

از کوچ من با حسرت سخن مگویید،

بلکه چشمان خود را ببندید،

آنگاه مرا در همان لحظه ونیز برای همیشه

در کنار خویش خواهید دید

مرا بر روی شاخه های نازک و پربرگ درختان بخوابانید

سپس برداریدوبر روی دوشهایتان حمل کنید

وآرام وآهسته به جایی بکرو دست نخورده ببرید

 

جبران خلیل جبران

 

 

ب)غزل...

 

 

« سوال همیشه بی جواب »

 

 

و واژه واژه ی  تنهایی ام این بود

که در گلوی غزل سرد و غمگین بود!

 

که درک کوچ پرستو چرا اینقدر

به روی شانه ی احساس سنگین بود؟

 

سیاوشانه چرا حکم آتش خورد

کسی که پاک ترین مرد آیین بود ؟

 

در ازدحام چراهای من باید

در انتظار جواب کدامین بود؟

               ***

هجوم وسوسه هایم درین شبگیر

که وامدار گناه نخستین بود،↓

 

دل ملخ زده را از گون پر کرد

وگر نه عشق که در حال تکوین بود،↓

 

جواب پرسش ما را چنان می داد

که در گلوی غزل گرم و شیرین بود

پ)

 

«انسانم...»

 

 

یادم نمی رود ؛

انسانم ؛

شعور مندم ؛